آزادی ما

اگر تشنگی زور بیاورد یا هوس کشیدن سیگار به کله آدم بزند، می‌شود بلند شد، روی لبه تخت نشست و سیگاری آتش زد و مشروبی سرکشید و تلوزیون را روشن کرد و لحظه به لحظه کانال به کانال از جایی به جای دیگر رفت و در هیچ جا نبود، می‌شود شلوار و ژاکتی به تن کرد و به خیابان رفت…
آزاذی وسیع‌تر از این؟!

ارسال شده در خط‌ خطی. 2 Comments »

دست خط

خیال را به بوته‌ی نقد کشاندند به جرقه‌ای از عقل آتش زدندش که نسوخت، پس هر چه که بر جای ماند، عقیده نامش نهادند، عقیده‌ای که من وچون توای از گفتن‌اش باید ابا کنیم! خیال را با جرقه عقل خاموش کردم عقل را چه کنم؟ با کدامین عرق از سر به در کُنم‌اش؟!
دیگر مثل همیشه نخواهم نوشت!..

ارسال شده در خط‌ خطی. 1 نظر »

روزای…

روزای بدی‌یه، خیلی عصبی و بهم ریخته‌ام، از اون روزایی که فقط باید سرتو بکنی تو بالش و گریه کنی، نمی دونم چی کار کنم، از همه چی می‌ترسم، تحت فشارم خیلی بد، بعدش چی می‌شه،…
چیکار کنم؟!
چیکار کنم؟!!

ارسال شده در خط‌ خطی. 1 نظر »

علی‌رضا

آدم‌هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند هر روز از آمدن خود شادند و فقط به روز تولد خود بسنده نمی‌کنند امیدوارم تو هم از همان‌ها باشی شب تولد تو همه شب‌هاست.
داداش کوچولویِ نازم، تولدت مبارک.
۴بهمن۸۷

ارسال شده در خط‌ خطی. 2 Comments »

تو وتنهایی…

حتا بین تنهایی‌ام و تو باز هم، حق ِتقدم با تنهایی‌ست، نمی‌دانم پس جای تو کجاست؟ و چرا می‌گویم دوستت دارم! دوست داشتن زبانی بی‌هیچ نشانه‌ای…تلاش‌‌ای…انگیزه‌ای..

ارسال شده در خط‌ خطی. 2 Comments »

قیامت

افسانه‌ی آخرت، ارزانی آبا و اجدادتان !
من در شکوه جنبشی بی‌پایه،
فهمیدم،
قیامت همین دنیاست !

ارسال شده در خط‌ خطی. 1 نظر »

پارت‌نِر…

می‌گه: آدمیزاد بجز عبادت چه کاری تو دنیا داره؟
می‌گم: آدمیزاد اُمده که هر کاری خدا بی‌شریک نتونسته بکنه، با شریکِش بکنه…

ارسال شده در خط‌ خطی. بیان دیدگاه »

تصمیم

آدم گاهی مجبوره تصمیم‌ای خطرناک بگیره!
گاهی می‌خواد که تصمیم‌ِش خطرناک باشه!

ارسال شده در خط‌ خطی. بیان دیدگاه »

استریپ‌تیز…

نزديک پاييز
اصولن آمپر همه می‌ره بالا،
حتی درخت‌ها استريپ تيز می‌کنن
و رفتگر پير، غرغرکنان
لباساشونو از روی زمين جمع می‌کنه،
وای به حال زمستون…

ارسال شده در خط‌ خطی. بیان دیدگاه »

کار

نه دام است، نه زنجیر، همه بسته چرای‌ایم؟
چه بند است چه زنجیر؟ که بر پاست خدایا؟!
“مولانا”
می‌دونی این روزا فکر می‌کنم درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا شدن نیز به ذهن‌شان خطور نکرده است… و در بند اما اگر و چرا شدیم، دیشب با یکی از دوستام حرف زدم چقدر دنیاهامون شبیه شده چرا؟ چون همه درگیر یه دردای مشترک‌ایم؟ درد تلخ بی‌همزبونی، تنهایی، بیکاری ذهنی، تحجر، کوته‌بینی… چند ماهی سعی کردم تحمل کنم تا قدرت تحمل‌ام بالا بره ولی چقدر؟ تا کجا؟ می‌دونم که اجتماع، مامان مهربون‌ام نیست که بپرم بغلش و شکایت دنیا رو بهش بکنم، نخواستم نازک نارنجی باشم ولی یه جاهایی طاقت آدم طاق می‌شه وقتی می‌بینی با هیچ معیار عرف و انسانیت هیچ رفتار آدما جور در نمی‌آد دلت می‌خواد داد بزنی و سکوت نکنی، نمی‌تونم حرف زور رو بپذیرم، همیشه حس می‌کردم با رفتارم آدما رو ادب کنم ولی گاهی می‌بینی حریف خیلی پرت و به قول معروف ” سال‌هاست قافیه رو باخته” چرا فکر می‌کنیم اگه جلو پیشرفت یه آدم رو بگیریم رشد خودمون بیشتر می‌شه؟ چرا فکر نمی‌کنیم اگه “تو” رشد کنی من می‌تونم خیلی چیزا ازت یاد بگیرم؟! بابا با تو سر من زدن از ارزش من چیزی کم نمی‌شه اما ارزش تو روز به روز کم‌تر می‌شه، چه دردیه تو جمعی باشی که بدونی هیچ نمی‌دونن و درکت نمی‌کنن… دل‌ام یه محیط کار خوب می‌خواد، قبلن همیشه فکر می‌کردم تجربه رو باید تجربه کرد ولی حالا حس می‌کنم ارزش عزت نفس آدما فراتر از این حرف‌‌است…

ارسال شده در اجتماعی. بیان دیدگاه »