امروز بارونی تهران…

قطره‌های باران روی پوستم و باد ملایم روی بدن‌ام، چشمان‌ام را می‌بندم و لبخند می‌زنم و شروع به دویدن می‌کنم، می‌دوم و می‌اندیشم به بی‌ارزش‌ترین و با ارزش‌ترین زیبایی‌های دنیا، به فرزادی که اگر بود، دویدن زیر باران هزاران بار زیباتر بود، به ابری که نمی‌دانم در کدامین ارتفاع بغض‌اش شکسته،
به قطراتی که نمی‌دانم با چه سرعتی لمس‌ام می‌کنند، به تبخیر سطحی که چیز کمی ازش می‌دانم،
به فردایی قشنگ‌تر که می‌آید، به هیاهوی شادم، به صدای جیر جیرک‌های رقصان در باران، به خیسی تن‌ام و لذت نوازش باران، به…
می‌دوم! تند‌تر! می‌پرم داخل چاله‌های آب و از صدای (شلپ شلپ) چنان غرق لذت می‌شوم که گویی اولین‌ی هستم که نعمت باران و دویدن در یک روز بارانی و حس کردن قطره‌های باران به او عطا شده، وارد خانه که می‌شوم صدای داد مامان به هوا می‌رود که:”با کفش گلی؟!؟!”
می‌دوم سمت اتاق‌ام و داد می‌زنم: “خیلی دوستت دارم!”
می‌پرم روی تخت و فکر می‌کنم همه را دوست دارم!
وقتی بارانی می‌شوم…
وقتی دنیای‌ام پر از آبی است…
وقتی وقتی‌هایم، قشنگ‌ترین بهانه‌های دنیای‌اند….
همه را خیلی دوست دارم!
یک دوست داشتن بارانی!

ارسال شده در خط‌ خطی. ۱ دیدگاه »

یک پاسخ به “امروز بارونی تهران…”

  1. alirezacartoon Says:

    «زمانی که چشم به این جهان گشودی، یک روز بارانی بود. در حقیقت آن‌چه می‌بارید، باران نبود، اشک آسمان بود که به خاطر از دست‌دادن ستاره‌ای گریه می‌کرد.»
    آنتوان دو سنت‌اگزوپری


پاسخ دهید