از اینجا اسبابکشی کردم رفتم خونهی خودم.
خواستین بهم سر بزنین بیاین به آدرس جدیدم.
http://charismatic.ws/weblog/
از اینجا اسبابکشی کردم رفتم خونهی خودم.
خواستین بهم سر بزنین بیاین به آدرس جدیدم.
http://charismatic.ws/weblog/
قطرههای باران روی پوستم و باد ملایم روی بدنام، چشمانام را میبندم و لبخند میزنم و شروع به دویدن میکنم، میدوم و میاندیشم به بیارزشترین و با ارزشترین زیباییهای دنیا، به فرزادی که اگر بود، دویدن زیر باران هزاران بار زیباتر بود، به ابری که نمیدانم در کدامین ارتفاع بغضاش شکسته،
به قطراتی که نمیدانم با چه سرعتی لمسام میکنند، به تبخیر سطحی که چیز کمی ازش میدانم،
به فردایی قشنگتر که میآید، به هیاهوی شادم، به صدای جیر جیرکهای رقصان در باران، به خیسی تنام و لذت نوازش باران، به…
میدوم! تندتر! میپرم داخل چالههای آب و از صدای (شلپ شلپ) چنان غرق لذت میشوم که گویی اولینی هستم که نعمت باران و دویدن در یک روز بارانی و حس کردن قطرههای باران به او عطا شده، وارد خانه که میشوم صدای داد مامان به هوا میرود که:”با کفش گلی؟!؟!”
میدوم سمت اتاقام و داد میزنم: “خیلی دوستت دارم!”
میپرم روی تخت و فکر میکنم همه را دوست دارم!
وقتی بارانی میشوم…
وقتی دنیایام پر از آبی است…
وقتی وقتیهایم، قشنگترین بهانههای دنیایاند….
همه را خیلی دوست دارم!
یک دوست داشتن بارانی!
گوشهای دنج و خلوت،
ونگاهی هرزه، خيره و سرد
دنبالت میكنم،
تو دنبالم میكنی،
و مرا میگیری،
جريمهام اين است
كولات دهم،
تو را روی كولام میگذارم،
آنگاه،
آن نگاه هرزه هم، دمبش را روی كولاش میگذارد و میرود
و تو چون كودكان مستانه میخندی…