درد جامعه

نه دام است، نه زنجیر، همه بسته چرای‌ایم؟
چه بند است چه زنجیر؟ که بر پاست خدایا؟!
“مولانا”
می‌دونی این روزا فکر می‌کنم درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا شدن نیز به ذهن‌شان خطور نکرده است… و در بند اما اگر و چرا شدیم، دیشب با یکی از دوستام حرف زدم چقدر دنیاهامون شبیه شده چرا؟ چون همه درگیر یه دردای مشترک‌ایم؟ درد تلخ بی‌همزبونی، تنهایی، بیکاری ذهنی، تحجر، کوته‌بینی… چند ماهی سعی کردم تحمل کنم تا قدرت تحمل‌ام بالا بره ولی چقدر؟ تا کجا؟ می‌دونم که اجتماع، مامان مهربون‌ام نیست که بپرم بغلش و شکایت دنیا رو بهش بکنم، نخواستم نازک نارنجی باشم ولی یه جاهایی طاقت آدم طاق می‌شه وقتی می‌بینی با هیچ معیار عرف و انسانیت هیچ رفتار آدما جور در نمی‌آد دلت می‌خواد داد بزنی و سکوت نکنی، نمی‌تونم حرف زور رو بپذیرم، همیشه حس می‌کردم با رفتارم آدما رو ادب کنم ولی گاهی می‌بینی حریف خیلی پرت و به قول معروف ” سال‌هاست قافیه رو باخته” چرا فکر می‌کنیم اگه جلو پیشرفت یه آدم رو بگیریم رشد خودمون بیشتر می‌شه؟ چرا فکر نمی‌کنیم اگه “تو” رشد کنی من می‌تونم خیلی چیزا ازت یاد بگیرم؟! بابا با تو سر من زدن از ارزش من چیزی کم نمی‌شه اما ارزش تو روز به روز کم‌تر می‌شه، چه دردیه تو جمعی باشی که بدونی هیچ نمی‌دونن و درکت نمی‌کنن… دل‌ام یه محیط کار خوب می‌خواد، قبلن همیشه فکر می‌کردم تجربه رو باید تجربه کرد ولی حالا حس می‌کنم ارزش عزت نفس آدما فراتر از این حرف‌‌است…

ارسال شده در اجتماعی. بیان دیدگاه »

يك پاسخ برايش بگذاريد