گل

حجم گنگی بود… تاریکی و سکوت، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت در هم می‌شکستش !
نه! خبری از ماه نبود… نوری نبود… حضور روشنی نبود… تاریکی و سکوت، سکوتی که تیک تاک
بلند ساعت… لبخند زد، فکر کرد :چه قدر آروم… دست‌ها می‌تونن حرف بزنن…
یه نگاه به اون دست‌های باریک انداخت… و ساعت که با تیک تاکش سکوت رو در هم می‌شکست…
یک لحظه ترسید، بالشت‌ش رو محکم بغل کرد و از حس نازکی پر شد… چه قدر دل‌ش گل می‌خواست… و صدای یک نفس کشیدن آروم …
دست خودش نبود اما گریه کرد… و اون حباب آرامش ترکید…

ارسال شده در خط‌ خطی. بیان دیدگاه »

پاسخ دهید

«

»