کنج

خسته‌تر از آن‌ام که قلم ِ از نفس افتاده را به نوشتن وا دارم …
اما چه باک از یقه به دندان کشیدن و در اوج نتوانستن‌ها نوشتن؟
چه باک از بال گشودن؟ چه باک از سقوط ؟ و چه باک از اوج…
دلم یک کنج خلوت می‌خواهد، یک کنج خلوت… شاید توی یک جنگل و من که روی درخت‌هایش
بنشینم و فکر کنم به خود ِ فکر، فکر کنم… به این اندیشیدن که در پس‌اش من هستم می‌آید…
بعد که فکر کردم هی… و از این فکر نتیجه گرفتم برای خودم دست بزنم و اگر نفهمیدم دندان قروچه بروم که احمقی و هیچ نمی‌دانی و لعنت بر تو اگر نفهمیدی… دقیق‌تر بگویم دلم برای روند فکر کردن‌ام تنگ شده… برای آن‌چه مرا به شوق بیاورد که فکر کنم و هی مقدمه بچین‌ام و هی استدلال پشت استدلال،
برای چرایی که چراست !؟

ارسال شده در خط‌ خطی. بیان دیدگاه »

يك پاسخ برايش بگذاريد