قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
“حافظ”
مردن خود هنریست همچون هر هنر ديگری بايد آن را آموخت، نمايشیست سخت، زيبا، و عميق وتماشايیترين لحظه زندگی !
بسيار كمند مردانی كه زيبا مردهاند، آنهایی كه میدانستند چگونه بايد زيست، چگونه بايد مرد .
هركس آنچنان میميرد كه زندگی میكند، آنچنان میميرد كه هست. برای كسانی كه زندگی كردن تنها دم برآوردن نيست، جان دادن نيز تنها دم بر آوردن نيست، خود هنریست بس بزرگ همچون زندگی !
امروز جمعهس، دلم حسابی هوای فرزاد کرده، باورم نمیشه فرزاد آروم و دوستداشتنیمون ۱۱ ماهه که نفس نمیکشه، دلم خیلی براش تنگ شده، اشکهام هم بیفایدس، اینقد آروم رفت و بیصدا که هنوز نمیتونیم باور کنیم نیست، نیست… دیگه مثل گذشتهها دلم خونه خاله رو نمیخواد… دیگه دلم نمیخواد با فرناز بگم، بخندم و بزنیم تو سر وکله هم…اونقد شلوغ کنیم که وقتی فرزاد مییاد خونه بازم نفهمیم کی اُمده، فرزاد چرا اینقد آروم بودی و خوب؟ چرا؟چرا؟
اون روز مذخرف هیچوقت یادم نمیره ای کاش، کاش، کاش نمیرفتی…خاله یه ساله نمیخنده، بابات یه غصه گنده تو نگاشه، فرناز دیگه به کی بگه “به اندازه روزایی که زندگی نکردم دوست دارم؟ “، مامانم اشکش تموم نمیشه، فرزاد دلم برات خیلی تنگه، خیلی…
چقدر به اون خدای بیرحم التماس کردیم، به اونخدایی که که یه عمر عبادتشو کردی، نماز، روزهات، حرم رفتنات، زیارت عاشوراهات… یادش رفت؟ نمیدونی چقدر روزای تلخی داشتیم و داریم…
یاسمن هنوز تو خلوت بچگونش اشک میریزه، مهرداد و علیرضا میخوان جاتو واسه خاله پر کنن ولی مگه میشه؟ چقدر برنامه داشتم واسه عروسیت…چی شد!!
فرزاد دلم خیلی خیلی تنگه…چرا همیشه آخرین کسی بودی که میدیدمت؟ چرا تو ؟ تو؟ همیشه اون لبخندات تو یادمه، منم دیگه اون گلناز شر و شیطونی نیستم که با توپ هفت سنگ دنبالش میکردی، منم دلم کلی غصه داره، دیگه حوصله هیچی رو ندارم…